X
تبلیغات
واقعیت های زندگی

واقعیت های زندگی

در مورد رخدادهای روزمره ی زندگی

سلام اول تشکر میکنم از شما دوستان عزیز که به وبلاگ من


سر زدین . بزارین از عنوانی که انتخاب کردم بهتون بگم بعد ببینیم
خدا بعدش چی میخواد.راستشو بخواین اول خواستم در مورد
عشق و عاشقی مطالبی بنویسم بعد با خودم گفتم دل
شکستن شده عادت روزمره پس بیخیال این موضوع شدم یکم
فکر کردم گفتم در مورد خندیدن یکم مطالبی بنویسم یا خنده بازار
باز کنم برا خودم و شما عزیزان بازم پشیمون شدم به چند دلیل
اول اینکه مردم تا دلتون بخواد غصه دارن فرصت خندیدن ندارن
دوم اینکه زندگی که ما میکنیم خودش خنده بازاره نیازی به
نوشتن نداره که تصورش کن تو منی بعد بخند اگه افتخار بدی
البته . برا همین هم منصرف شدم از این موضوع هم خواستم
بیخیال وبلاگ نویسی بشم بعدش خواستم یه موضوعی رو
انتخاب کنم که همه چی توش باشه که این موضوع رو انتخاب
کردم یعنی واقعیت های زندگی که هم دلبستگی هست هم
خنده پس از این بهتر چی میخوام .همه هم اینو میدونیم ما تو
جامعه زندگی میکنیم که شاید باهاتون همدردی کنن اما پشت
سرتون میخندن اینو گفتم تا بهم کمک کنین تا تو این موضوع
موفق باشم یعنی اگه خواستین همدردی کنین چه بهتر اگه
خواستین بهم بخندین خواهشا پشت سرم نباشه حداقل شما
مثل آدمایی نباشین که اشاره کردم مرسی از لطفتون

+نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت15:28توسط مهرداد | |

آرامش سنگ یا آرامش برگ ؟


مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم


ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن

وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.



سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب

غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"

مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز

آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و

با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش

سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟



اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که

هستی آرام و قرار خود را از دست مده."

استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.

چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید

آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"

استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی خودم را با اطمینان به خالق رودخانه

هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم

که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی

شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...

+نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت15:20توسط مهرداد | |

نه شرقییم،      نه غربییم     نه بییم،       نه بحرییم

        
    نه از کان طبیعیم،   نه  افلاک گردانم   نه از خاکم، 
       نه از آبم،         نه از بادم،         نه از آتش
       نه از عرشم،          نه از فرشم،         نه از کونم،
       نه از کانم           نه از هندم،        نه از چینم،
       نه از بلغار و صقسینم         نه از ملک عراقینم
       نه از خاک خراسانم     نه از دنیی       نه از جنت،
       نه از دوزخ      نه از ازعقبی،
       نه از حوا،     نه از آدم     نه از فردوس رضوانم      
   مکانم لا مکان باشد،      نشانم بی نشان باشد     
   نه تن باشد،     نه جان باشد      که من از جان جانانم

+نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت22:6توسط مهرداد | |

+نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت15:11توسط مهرداد | |

اگر چه روز من و روزگار مي گذرد

اگر چه روز من و روزگار مي گذرد

دلم خوش است که با ياد يار مي گذرد

چقدر خاطره انگيز و شاد و رويايي است

قطار عمر که در انتظار مي گذرد

به ناگهانيِ يک لحظه عبور سپيد

خيال مي کنم آن تک سوار مي گذرد

کسي که آمدني بود و هست، مي آيد

بدين اميد، زمستان، بهار، مي گذرد

نشسته ايم به راهي که از بهشت اميد

نسيم رحمت پروردگار مي گذرد

به شوق زنده شدن، عاشقانه مي ميرم

دو باره زيستنم زين قرار مي گذرد

همان حکايت خضر است و چشمه ظلمات

شبي که از بَرِ شب زنده دار مي گذرد

شبت هميشه شب قدر باد و، روزت خوش

که با تو روز من و روزگار مي گذرد

+نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت15:8توسط مهرداد | |

پلکان عشق


بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک
زن ۲۹ ساله بیوه به نام «ژو» شد. در آن زمان عشق یک مرد جوان به
یک زن مسن‌تر،غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.

برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و درغاری در
استان ژیانگ‌جین زندگی کنند.

در اول زندگی مشترک آنها بی‌چیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و
نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و

روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.در دومین سال زندگی
مشترک، «لیو»، کار خارخ‌العاده‌ای را شروع کرد، او با دست خالی
شروع به کندن پلکان‌هایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی
از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.

نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این
زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.

1 سال پیش «لیو» در ۷۲ سالگی در کنار همسرش فوت کرد. «ژو»
روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.

دولت چین تصمیم گرفته که «پلکان عشق» و محل زندگی این زوج را
حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.

+نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت14:51توسط مهرداد | |

بیائیم نخندیم . . .

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب

نخند

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

نخند

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،

نخند

نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جارمی زنند

سرما و گرما می کشند،

وگاهی خجالت هم می کشند،.......خیلی ساده

+نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت20:47توسط مهرداد | |

مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك

 

قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.

 

مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.

 

مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.

 

به راهش ادامه داد. ...

 

به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست مرد

 

ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.

 

بازهم نجات پيدا كرده بود.

 

مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .

 

مرد فكري كرد و گفت : - اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری

 

بودي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت15:51توسط مهرداد | |


دقت کردین ما ایرانیا

وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه

وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه، نمیفهمه

وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه

وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه

وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه

فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن
.
.
.
.
.
.
عجب انسان فهمیده ای بود ... !!

+نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت15:46توسط مهرداد | |


تست آلزایمر آرامش داشته باشید و ساکت بنشینید.
1- در متن زیر C را پیدا کنید. از مکان نمای موس استفاده نکنید.

OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO COOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO



2- اگر در متن بالا C را پیدا کردید، حالا 6 را پیدا کنید.

9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999699999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
3- حالا حرف N را بیابید. کمی مشکلتر از قسمتهای بالا میباشد.

MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MNMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
این یک شوخی نیست. اگر شما قادر بودید که این سه تست را پشت سر بگذارید، شما دیگر هیچ وقت نیاز به دکتر اعصاب و روان نخواهید داشت.(البته فقط در مورد بیماری آلزایمر)
مغز شما عملکرد خوبی دارد و از بیماری آلزایمر (Al zheimer) در امان خواهید بود.

+نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت15:41توسط مهرداد | |